![]() |
![]() |
|
| خونین به راه دادرسی ایستاده ایم #چون لاله داغدار کسی ایستاده ایم |
|
از عرش صدای ربّنا می آید گفتم: چقدر احساس تنهایی میكنم
گفتی: فانی قریب .:: من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶) ::. گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم... كاش میشد بهت نزدیك شم
گفتی: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵) ::. گفتم: این هم توفیق میخواهد!
گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لكم .:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::. گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی
گفتی: و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه .:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰) ::. گفتم: با این همه گناه... آخه چیكار میتونم بكنم؟
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده .:: مگه نمیدونید خداست كه توبه رو از بندههاش قبول میكنه؟! (توبه/۱۰۴) ::. گفتم: دیگه روی توبه ندارم
گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب .:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزندهی گناه هست و پذیرندهی توبه (غافر/۲-۳) ::. گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا .:: خدا همهی گناهها رو میبخشه (زمر/۵۳) ::. گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو میبخشی؟
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله .:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::. گفتم: نمیدونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم میزنه؛ ذوبم میكنه؛ عاشق میشم!
گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین .:: خدا هم توبهكنندهها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::. ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك
گفتی: الیس الله بكاف عبده .:: خدا برای بندهاش كافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::. گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار میتونم بكنم؟
گفتی: یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما
.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشتههاش بر شما درود و رحمت میفرستن تا شما رو از تاریكیها به سوی روشنایی بیرون بیارن. خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::. با خودم گفتم: خدا... خالق هستی... با فرشتههاش... به ما درود بفرستن تا آدم بشیم؟! ... ... ...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 16:19 توسط مرتضی |
|
|
روزی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرموند : ای مردم بدرستی که رو کرده است بسوی شما ماه برکت و رحمت و آمرزش، ماهی است که نزد خدا بهترین ماه ها است و روزهایش بهترین روزها و شبهایش بهترین شبها است و ساعاتش بهترین ساعت هاست و آن ماهی است که خوانده اند شما را در آن بسوی ضیافت خدا و گردیده اید در آن از اهل کرامت خدا، نفسهای شما در آن ثواب تسبیح کردن خداوند دارد و خوابیدن شما ثواب عبادت دارد و عملهای شما در آن مقبول است و دعاهای شما در ان مستجاب است. بد عاقبت کسی است که محروم گردد از آمرزش خدا در این ماه عظیم و یاد کنید به گرسنگی و تشنگیتان در این ماه تشنگی و گرسنگی روز قیامت را و تصدق کنید بر فقیران و مسکینان خود و تعظیم نمایید پیران خود را و رحم کنید کودکان خود را و نوازش نمایید خویشان خود را و نگاه دارید زبانهای خود را از آنچه نباید گفت و بپوشانید دیده های خود را از آنچه حلال نیست شما را از نظر کردن به آن بسوی آن و بازدارید گوشهای خود را از آنچه حلال نیست شما را شنیدن آن و مهربانی کنید با یتیمان مردم تا مهربانی کنند بعد از شما با یتیمان شما و بازگشت کنید بسوی خدا از گناهان خود و بلند کنید دستهای خود را به دعا در اوقات نمازهای خود زیرا که وقت نماز بهترین ساعتها ست .نظر می کند حق تعالی در این اوقات به رحمت خود بسوی بندگانش و جواب می گوید ایشان را هرگاه او را مناجات کنند. در روز قیامت ای مردم هر که از شما افطار دهد روزه دار مومنی را در این ماه از برای او خواهد بود نزد خدا ثواب آزاد کردن بنده ای و آمرزش گناهان گذشته پس بعضی از اصحاب گفتند یا رسول الله همه ی ما قدرت بر آن نداریم. حضرت فرمود بپرهیزید ازآتش جهنم با افطار نمودن روزه داران اگر چه به اندازه نصف دانه خرما باشد و اگر چه به یک شربت آبی باشد بدرستیکه خدا این ثواب را می دهد کسی را که چنین کند اگر قادر به زیاده از این نباشد. ای مردم هر که اخلاق خود را در این ماه نیکو گرداند از صراط آسان بگذرد در روزی که قدمها بر آن لغزد. در این ماه درهای آسمان و درهای بهشت و رحمت گشوده می شود و درهای جهنم بسته می شود و درآن ( این ماه ) شبی است که عبادت درآن بهتر است از عبادت هزار ماه، پس تامل فرما که چگونه خواهی بود درشب و روز خود و چگونه نگاه می داری اعضا و جوارح خود از معصیت های پروردگار خود و مبادا شبها درخواب باشی وروزها غافل از یاد خدا همانا درخبر است که در آخر هر روز از روزه های ماه رمضان دروقت افطار حق تعالی هزار هزار کس را از آتش جهنم آزاد می کند.... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 23:48 توسط مرتضی |
|
|
مردي به حضور مبارك اميرالمومنين عليه السلام رسيد .عرض كرد يا امير المومنين چهارسوال د ارم امام فرمودند بپرس گرچه چهل سوال باشد ، عرض كرد واجب چيست وواجبتر كدام است ؟ نزديك چيست ونزديك تر كدام است ؟ عجيب چيست وعجيب تر كدام است ؟ سخت چيست وسخت تر كدام است ؟
فرمودند :
واجب اطاعت از خداي متعال وانجام واجبات است ، واجبتر ترك گناهان ومحرمات است .
نزديك فيام فيامت است ونزدیك تر مرگ است .
عجيب دنيا ( باتغييرات ودگرگوني هايي كه دراوست ) و عجيب تر علاقه ومحبت به دنيا است .
سخت ساعت ورود در قبر است وسخت تر از آن دخول در قبر بدو ن زادو توشه است .
زاد فرداي خود امروز ، از اينجا بردار
اين نه راهيست كه هر روز توان آمدو رفت
(كتاب مجموعه الاخبار)
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 23:27 توسط مرتضی |
|
|
باز هم سلام ضمن آرزوی قبولی طاعات و عبادات همه عزیزان متن زیر را یکی از دوستان فرستاده بود دیدم زیباست و البته مرتبط با ماه رمضان آنرا اینجا گذاشتم ( البته قبلا این متن را خوانده بودم ) امیدوارم قبول طبع دوستان قرار بگیرد...............
پرنده بر شانههای انسان نشست. انسان با تعجب روبه پرنده كرد و گفت: "اما من درخت نیستم. تو نمیتوانی روی شانههای من آشیانه بسازی."
پرنده گفت: "من فرق درختها و آدمها را خوب میدانم اما گاهی پرندهها و انسانها را اشتباه میگیرم."
انسان خندید و به نظرش این بزرگترین اشتباه ممكن بود.
پرنده گفت: "راستی، چرا پر زدن را كنار گذاشتی؟"
انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید.
پرنده گفت: "نمیدانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است." انسان دیگر نخندید.
انگار تهته خاطراتش چیزی را به یاد آورد؛ چیزی كه نمیدانست چیست. شاید یك آبی دور، یك اوج دوست داشتنی.
پرنده گفت: " غیر از تو پرندههای دیگری را هم میشناسم كه پر زدن از یادشان رفته است. درست است كه پرواز برای یك پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نكند، فراموشش میشود. "
پرنده این را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال كرد تا اینكه چشماش به یك آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.
آنوقت خدا بر شانههای كوچك انسان دست گذاشت و گفت:"یادت میآید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود اما تو آسمان را ندیدی. راستی عزیزم، بالهایت را كجا گذاشتی؟"
انسان دست بر شانههایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس كرد.
آنگاه او سر در آغوش مهربانی خدا گذاشت و گریست!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 16:29 توسط مرتضی |
|
خطبه پيامبر(ص) در روز آخر شعبانسلمان فارسى رحمه الله فرمود: «خطبنا رسول الله صلى الله عليه و آله فى آخر يوم من شعبان، فقال يا ايها الناس قد اظلكم شهر عظيم مبارك، شهر فيه ليلة خير من الف شهر، جعل الله صيامه فريضة و قيام ليله تطوعا، من تقرب فيه بنافلة من الخير كان كمن ادى فريضة فيما سواه، و هو شهر الصبر، و الصبر ثوابه، الجنه، و شهر المواسات و شهر يزاد فى رزق المؤمن، و شهر اوله رحمة،و اوسطه مغفرة، و آخره عتق من النار، و هو للمؤمن غنم و للمنافق غرم» (1) ماه رمضان براى مؤمن سود و براى منافق خسران است جناب سلمان فرموده اند: در روز آخر شعبان پيامبر(صلى الله عليه و آله) براى ما خطبهاى در فضيلت ماه رمضان قرائت فرمود: و در خطاب خويش به ما فرمود: اى مردم براستى سايه افكنده بر سر شما ماه بزرگ مباركى، ماهى كه در او شبى است كه از هزار ماه بهتر است، كه خداوند روزهاش را فرض و واجب نموده، و به پا داشتن عبادات شبش را به طور استحباب مقرر فرموده است، كسى كه تقرب بجويد به خداوند،به انجام نافله خيرى، مثل آن است كه در غير ماه رمضان فريضهاى انجام داده باشد، و اين ماه ماه صبر است، و صبر هم اجر و ثوابش بهشت است. و ماه روزه، ماه مواسات و برابرى است، و ماهى است، كه رزق مؤمن در او زياد مىگردد، و ماهى است كه اولش رحمت و وسطش مغفرت و آمرزش، و آخرش آزادى از آتش جهنم است، و اين ماه براى مؤمن بهره و منفعت است، و براى منافق خسارت و ضرر.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 17:23 توسط مرتضی |
|
|
در زبان عربی هر چیزی که بر وزن فعلان باشد در بطن خود یک شدت و شاید به یک معنا سختی به همراه دارد مانند هیجان و ضربان و غلیان و ... یکی از این اسمها رمضان است رمضان از رمض به معنای گناه سوزی گرفته شده است و ماهی است که باید گناهان را سوزاند یعنی همان اعمالی که با روح خدایی انسان در تضاد بوده و وجدان را ناراحت میکند و مانع رسیدن به کمال و از همه اینها مهمتر سدی در برابر بالاترین مرتبه وجودی که دلیل خلقت انسان است و رسیدن به قرب خداوندی می باشد است در روایت چنین وارد شده که نگویید رمضان آمد بلکه بگویید ماه رمضان که رمضان اسمی از اسماء مبارک خداوندی است و باید آن را با احترام نام برد ... میهمانی رفتن مقدمه میخواهد و لباس نو پوشیدن و نظافت کردن و بررسی اینکه چیزی فراموش شده یانه؟ و این ماه که بر ما رو میکند ماه میهمانی خداوند است باید ببینیم که مهیای این میهمانی هستیم یا خیر؟ رجب و شعبان مقدمه رمضان هستند همانگونه که در قران و بلکه ادعیه و روایات وارد شده این سه واژه پشت سر هم می آیند صلوات و رحمت و مغفرت ... اولءک علیهم صلواه و رحمه و مغفره ... همه عبادات با اینکه از سر وجوب است اما عند الله اجر و پاداش دارد و برای هر کدام از آنها جزایی در نظر گرفته شده است ولی تنها عبادتی که خداوند آن را برای خودش دانسته است پاداش آن راخودش میدهد و یا اینکه پاداش روزه را بالاتر از بهشت قرار داده روزه است پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله وسلم می فرمایند که خداوند متعال فرمودند : الصوم لی و انا اجزی به ... که میتوان آن را دوگونه معنا کرد یکی اینکه : روزه برای من است و خودم پاداشش را میدهم و دیگری اینکه : روزه برای من است و پاداش آن خود من هستم .... امید است با زمینه قبلی و آمادگی کامل به این ماه وارد و با مغفرت خاصه خداوند از آن خارج شویم بهترین دعا در این ماه دعا برای فرج حضرت است که یکی از نشانه های ظهور در این ماه به وقوع خواهد پیوست ... التماس دعا و ماه رمضان مبارک باد........
مممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم سال گشت شهیدان مظلوم ۱۷ شهریور(جمعه سیاه ) گرامی باد کککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککک این نوشته را از طریق میل یکی از دوستان عزیزم برایم فرستاده اند دیدم زیباست گفتم اینجا بگذارم شما هم ببینید ... نامه ای از خدا امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم؛
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 14:51 توسط مرتضی |
|
|
گر بشکافی کنون خاک شهیدان عشق آید از آن کشتگان زمزمه دوست دوست اواخر فروردین ۱۳۶۰ یادم می آید جمعه هم بود همه بچه های گروهان ۴ گردان ۹ در طبقه آخر یکی از ساختمانهای پادگان ابوذر مستقر بودیم موقع نهار شد و من سهمیه نهار اتاقمان را گرفتم اما خبری از حسین علی نبود تمام ساختمان را گشتم اما او را پیدا نکردم نمیدانم چه شد که به سمت یکی از بالکنهای ساختمان رفتم و او را ر حالی که گوشه ای نشسته بود و یک ورق کاغذ و خود کاری در دست داشت دیدم... فهمیدم مشغول نوشتن وصیت نامه است و به محض دیدن من کاغذ را پنهان کرد و رنگش مثل همیشه از حیایی که با خود همراه داشت سرخ سرخ شد منهم شروع کردم با او شوخی کردن... گفتم حسین علی دوست داری شهید شوی؟ بدون اینکه سرش را بالا بیاورد و به من نگاه کند گفت آری در حالی که میخندیدم به او گفتم دوست داری تیر بخوری؟ خیلی جدی گفت نه. گفتم ترکش ؟ باز هم محکم گفت نه ... بحث خیلی جدی شد تمام فرضهایی که متصور بود کسی در میدان جنگ شهید شود را پیش کشیدم اما او باز هم خیلی جدی گفت نه... گفتم حسین علی تو عقلت کم است هم خدا را میخواهی و هم خرما را و در حالی که از جای خود بر میخواست و خاکهای روی لباس سربازیش را از خود می زدود تنها لبخندی زد و نیم نگاهی کرد وچیزی نگفت... با هم به اتاق برگشتیم و نهار خوردیم روز اول اردیبهشت عملیاتی در منطقه سرپل ذهاب بر روی ارتفاعات بازی دراز شروع شد نبرد بسیار سنگینی بود خداوند شهید وزوایی را رحمت کند فرمانده گردان ما او بود... درست ۸ روز بعد حسین علی امامی در ارتفاع ۱۱۵۰ متری شهید شد جالب است که او نه تیر خورده بود و نه ترکش و نه هیچکدام از فرضهایی که من مطرح کرده بودم ... موج انفجار خمپاره سر او را گرفته و او به لقاء الله پیوسته بود پیکر مطهر او ۱۵ ماه بر بالای همان ارتفاع ماند و در نیمه مرداد ۱۳۶۱ در بهشت زهرا (س) در قطعه ۲۶ به خاک سپرده شد او دانشجوی سال اول شیمی دانشگاه امیر کبیر بود راهش پر رهرو و مستدام باد وووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو سال ۱۳۶۰ چنین روزی بود(یازدهم شهریورساعت ۷.۵۰ دقیقه صبح ) که در زیر قله ۱۱۰۰ صخره ای بازی دراز در جبهه سر پل ذهاب خمپاره ای نیزدیک ما خورد..... علی حاج مرزا حسین یزدی که ۵ یا ۶ روز بعد به مقام والای شهادت رسید فقط ۱۰ ثانیه قبلش جایش را با من عوض کرده بود و تنها نیم متر...... و تقدیر چنین شد که او شهید شد و من ماندم و شاید صحیح چنین باشد که او ماند و ما رفتیم یعنی زمان ما را برد همان روزی که اگر دکتر کنار من نبود من نیز آسمانی میشدم اما افسوس...... وووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو سال ۱۳۶۰ دهم دیماه .فکر میکنم دوشنبه بود نیاز داشتم که آن روز نمونم سر پست. مسول گروهان ما قبول نمیکرد مرخصی بده چون میگفت نیروی جانشین نداریم اما چون اصرار من را دید گفت برو گروهان دو ببین کی قبول میکنه یک روز جای تو بمونه تقریبا هیچکس قبول نکرد چون همه کار داشتند و میدونستم که راست میگن داشتم از آسایشگاه میومدم بیرون یک نفر دست روی شونه من گذاشت و گفت من جای تو میمونم .. منهم رفتم پیش مسول گروهان و موضوع را گفتم و اسم ایشون را دادم............ رحیم یار احمدی .... کارم را دوشنبه انجام دادم و سه شنبه رفتم سر پست که باید جای رحیم میموندم وقتی رسیدم قرارگاه روی تخت خوابیده بود داشت کتاب میخواند یادمه کتابی از شهید دستغیب بود. وقتی من را دید تعجب کرد گفت چرا اومدی ؟ امروز که روز تو نیست و گفتم مطابق قرارمون اومدم لبخندی زد و گفت من بخاطر خودت ایستادم نه برای اینکه جای من بمونی .. باور نمیکردم چون نه سابقه قبلی باهاش داشتم و نه من را میشناخت ... بزور من را بیرون کرد و گفت برو خونه... منهم خوشحال برگشتم دیگه رحیم را ندیدم تا سال بعد ۱۸ اردیبهشت ۱۳۶۱ جبهه شلمچه ساعت ۴ صبح ... عراقیها پاتک کردند آتش سنگینی می ریختند نفر برشون داشت از شکاف خاکریز میومد داخل و بچه ها را هدف تیربارش گرفته بود راننده بولدوزی با شجاعت داشت یک خاک ریز میزد تا نفر بر نتونه نیروها را دور بزنه و از کنار هدف قرار بده رگبار تبرهای دشمن همراه با توپهای زمانی ( توپهایی که زمان بندی داره و روی هوا نزدیک زمین می ترکه و در اصطلاح دفاعی نداره ) شب را مثل روز روشن کرده بود صدای عبور گلوله ها را که از بالای خاکریز رد میشدند و بسیار نزدیک بود حس میکردیم .فرمانده گروهانمان آرپی جی زن خواست و من دیدم فردی بدون توجه به رگبار گلوله ها بالای خاکریز رفت با خونسردی کامل نشانه گیری کرد و شلیک کرد آرپی جی را از شدت ناراحتی بر زمین زد چون معلوم بود تیرش به هدف نخورده دوباره دولا شد و آرپی جی را برداشت و پایین امد تا گلوله گذاری کرده و برگردد ... من چند لحظه بعد مجروح شدم و به عقب منتقل شدم ...بقیه تصویر را ندیدم دو روز بعد ایشان با تقریبا همه بچه های گردان ۹ که دیگر به گردان قدر معروف شده بود در همان جبهه به درجه رفیع شهادت نایل امد او نیز چون دیگر دوستانم مزارش در قطعه ۲۶ بهشت زهرا است (اگرچه تعدادی نیز در قطعات دیگر مخصوصا ۲۴ هستند ) روحش شاد و راهش پر رهرو باد بلکه روحشان شاد و راهشان پر رهرو باد ووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو نام کوچکش محسن بود ... محسن حاجی بابا فرمانده جبهه سرپل ذهاب . بسیار دلاور و جسور در موردش این حرف بود که دعای کمیل و زیارت عاشورا و دعای توسل را ازحفظ است تا جایی که من میشناختمش بسیار کم حرف اما پرتوان بود گویی انرژی این انسان پایان ناپذیر است ... یک روز رفته بود با یقلبی در صف غذای عراقیها و غذا گرفته بود این کار را چنیدن بار تکرار کرده بود یک بار مسوول غذای عراقیها شک میکنه ( یک سری از آنها که اهل کردستان عراق بودند فارسی نیز بلد بودند ) به فارسی از او می پرسد بازم بریزم یا کافیه ؟ و او به فارسی جواب داده بود نه ممنونم کافیه... فریاد عراقی در اومده بود که این ایرانیه و این بنده خدا به یک مصیبتی از آن میدان جانش را بدر برده بود... یک بار که باز هم شناخته میشه و فرار میکنه چون بهش نمی رسند با موشک ضد تانک او را زدند ... نیمی از بدنش در جبهه جا ماند و بقیه پیکر او در همان قطعه 26 دفن است....روحش شاد ووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو معروف به سبزه بین بود فکر میکنم حمید سبزه بین. مسوول منطقه سراب گر م در جبهه سرپل ذهاب... عشق تور استتار داشت همیشه روی سرش یک کلاه جنگی داست که روش چندین تو استتار کشیده بود نزدیکای غروب اومد رو تپه ای که ما روش سنگر داشتیم گفت اگر صبح دیدید که یکی داره میاد و سوت میزنه بهش شلیک نکنید منم... دم دمای غروب شیفت نگهبانی من بود دیدم که از روستای سراب گرم یکی داره به سمت بازی دراز میره از شکل و هیبتش فهمیدم سبزه بینه..توی تاریکیها گم شد ... نگهبانی بعدی من ساعت 4تا 6 صبح بود هوا داشت به آرامی روشن میشد دیدم یکی داره از دور سوت میزنه و میاد فهمیدم خودشه ... نگاهم روی این سیاهی مات مونده بود برای اینکه هیبت رفتنش با شکل اومدنش خیلی فرق داشت موقع رفتن یک آدم با دستهای خالی بود اما معلوم بود که دستهاش پر است چون هر دو دستش بالا و به سمت شونه هاش بود وقتی نزدیک شد کمی هوا روشن تر شده بود روی شونه راستش یک گونی بود و روی شونه چپش یک تیربار معلوم بود که رفته از سنگر عراقیها آورده وقتی به دوستم که اومد پست را تحویل بگیره سبزه بین را نشون دادم خندید و گفت تقریبا کار هر دو سه روز یکدفعه اش همینه ... مگه از کنسروهای عراقی تا حالا نخوردی؟...... انصافا راست میگفت کنسروهای آنها جدا خوشمزه بود ............ بعدها در عمیلیات دوم بازی دراز در شهریور 1360 به درجه رفیع شهادت نایل امد ... روحش شاد
|
|
+ نوشته شده در
جمعه نهم شهریور 1386ساعت 20:7 توسط مرتضی |
|
|
روزی که وبلاگ ساختم خیال می کردم که شاید حرفی برای گفتن داشته باشم اوایل تصورم بر این بود که شاید بتوانم حرفهایی تاثیر گذار داشته باشم و یا شاید دوستانی که با هم تعاملی فکری داشته باشیم شاید کسی منتظر باشد شاید کسی دلشوره حضورت را داشته باشد شاید چشم انتظاری برایت باشد اما اینگونه نبود تا نروی نمی آیند تا تعریف نکنی خوششان نمی آید جالبتر اینکه هر کجا ایراد گرفتم که یقینا اصولی هم بود یا نیامدند و یا تلافی کردند گویا میدان جنگ است ... احساسم این بود می شود حرفهای فرو خورده سالها را بیان کرد و هزاران شاید دیگر اما در این میان تنها یک نفر آری تنها یک نفر بود که گفت حرفهایت را می شنوم و او هم .... اشتیاقم برای نوشتن فروکش کرد و حرفهایم کماکان در گلوگاه گره خورد و باز هم همان مرتضی بود و همان ... فردا شب شب قدر است آری شب قدر درست دانستید شاید همه اینها برای این است که قدر قدر خویش را ندانسته ام تنها دو کلمه میگویم التماس دعا .... از اعمال فردا شب خواندن زیارت عاشورا و دعای کمیل است اگر توفیقی دست داد و زائر بودید کسی این گوشه سخت محتاج دعای شماست ... البته بعد از دعا برای همه نیکان این بد را هم یاد کنید...دعا کنید که خویش را بیابم تردیدم را کنار بگذارم ...و از همه مهمتر اینکه به راه بیایم و اینگونه که هستم دنیا را ترک نکنم ....... شب قدرتان پر از قدر که کسی قدر شب قدر را می داند که قدر قدر خویش را بداند ... یا علی و عیدتان مبارک ووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو ای گل شکفته شو که به یاد تو کرده ایم آن گریه ها که ابر بهاری نکرده است
كي رفته اي ز دل كه تمنا كنم تو را؟ شعر از فروغی بسطامی
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 15:23 توسط مرتضی |
|
|
جز دل که گیرد جای من جز من که گیرد جای دل؟ گر دل بمیرد وای من گر من بمیرم وای دل ای آه شبرو کیستی؟ دود دل من نیستی؟ گر نیستی پس چیستی؟ ای همدم شبهای دل خورشید با این تاب و تب آهی است جانسوزم به لب آه ستاره آّه شب آّه سحر پیمای دل صبح است در لبخند او با نغمه دلبند او لعل سحر پیوند او مهر جهان آرای دل خیزد جدا از لعل وی ناله ز هر بندم چو نی جان می تراود همچو می از چشم می پالای دل می جوشد م از دل برون با آه اشکی لاله گون اشکی نه آهی نه که خون می جوشد از مینای دل شب میخرامد بی طرب دل می تپد با تاب و تب اینک نوای پای شب آنک نوای پای دل ( مرحوم استاد مهرداد اوستا )
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 23:24 توسط مرتضی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
خدایا آنچه مرا از تو میگیرد از من بگیر
خدایا آنچه مرا از تو دور میکند از من دور کن خدایا انچه مرا از تو جدا میکند از من جدا کن خدایا آنچه مرا از یاد تو باز می دارد از من باز دار خدایا آنچه که مرا از تو غافل میکند از من غافل کن خدایا آنچه مرا از تو ................................. |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 |
|
RSS
|