باران از بالا بر زمین می بارد و دانه های زیر خاک را بیدار میکند و آنها رو به نور بالا می ایند این شان نزول باران است مادر فرزند را در آغوش میکشد و از بالا به او نگاه میکند و وقتی کودک عشوه خویش را با لبخند خود آغاز میکند او را بالا می اورد تا از روبرو به یکدیگر نگاه کرده و نرد عشق ببازند این شان نزول مادر بودن است خورشید صبحدم از شرق سر بر می اورد و از بالا نور و گرما و زندگی بر زمین می پاشد و این شان نزول خورشید بودن است ماه شبها در دل آسمان از میان تاریکیها سر بر می آورد تا آیینه ای باشد در برابر خورشید که زمین در تاریکی نماند از پنجره ها به درون خانه ها سرک میشکد تا عاشقان یادشان بماند که محبوب و ومعشوق چون ماه است یگانه ای در میان تاریکیها و این شان نزول تابش مهتاب است ... حتی فرشتگان نیز آیات خدا را از آسمان بر زمین نازل میکنند تا ریشه همه چیز اسمانی باشد که تا از آسمان نزولی نباشد صعودی ممکن نگردد بجز دو چیز که صعودی به آسمان دارند گویی اصولا منزلشان در زمین نبوده است و یکی از این دو عشق است ... انسان نمیتواند عاشق نباشد نمیتواند عشق را فراموش کند نمیتواند عشق را دفن کند که عشق حتی اگر تدفین نیز شود دوباره رویش میکند اگر هرس شود چند برابر میشود اگر آفت ببیند استوارتر میگردد و جز خودش را نمی رویاند و جز رحمت و محبت میوه ای ندارد ... عشق شاید از زمین شروع شود اما نتیجتا به آسمان ختم میشود عشق شاید از خاک سر بر آورد اما به افلاک منتهی میشود عشق شاید از نگاهی ابتدا بگیرد اما تا پگاه عرش نیز انتها نمیگیرد عشق نزول ندارد اگر هم پایین مانده است برای این است تا دستی را بگیرد و آسمانی کند تا جانی را بیالاید و لاهوتی کند تا دلی را به زنجیر حقیقت بند گرداند و قلبی را مقلوب خویش نماید و این تقدیر محتوم عشق است فقط باید بگذاری که اشکهایت بر کناره باغچه آن بریزد تا دمی را در تنهایی تو به سر برد تا لحظاتی را بر ترنم رعد و برق قلبی که از محبت دوست به تلاطم افتاده از درون حقیقت انسان سر در آورد آنگاه چون مادری که طفل خود را در آغوش کشیده و در برابر خود نگاه میدارد و به او تبسم میکند با قلبی که ظرف آن شده چنین کند آنگاه دیگر جز شان صعود ندارد و صاحب خویش را بالا میبرد به اوج می رساند خواب را از او میگیرد تا همیشه بیدار باشد زندگی را برایش مفهوم می بخشد و شجره ای میشود که لبالب از میوه است میوه ای که لبریز از دانه است حتی وقتی لگد میخورد نیز میوه بر پای همان لگدهایی که به تنه اش خورده اند می ریزد نه چهره در هم میکشد و نه اخم میکند و نه لحظه ای از ترنم آسمانی خویش دست بر میدارد تنه اش ضربه میخورد و او ایثار میکند زیرا درخت است زیرا ثمره دارد زیرا میوهاش اگر بر شاخه های آن بماند میگندد همه میوه هایش را نیز به یکباره فرو نمیریزد حتی رسیده هایش را به یکباره خرج نمیکند و برای پرندگان مسافری نگاه میدارد که گاهی بر شاخه هایش مینشینند و او به سخاوت تمام نه دست از تکیه گاه بودن خود بر میدارد و نه از میهمان نوازی فرو میماند و این شان نزول عشق است اگر دلی عاشق باشد اگ دلی مملو از عشق باشد اگر دلی ظرف پاک و حقیقی عشق باشد چون این گونه درختان اگر هم نیمه گمشده خویش را نیابد خود نیمه گمشده دیگران میشود و حتی از غریبه ها نیز دریغ نمیکند و سایه اش را بر سر هر عابری نگاه میدارد و تمام حیثیت او فایده و نفع میشود هم ریشه آن هم تنه آن هم ساقه های آن هم برگ آن هم میوه های آن و هم سایه آن که سایه سار دیگران میشود اگر چه خورشید مستقیم بر او بتابد هم اصیل است و ریشه دارد هم اجازه میدهد که بر او تکیه کنند هم میگذارد بر او تاب ببندند و شادی کودکان را به قیمت زخمی بر بدن خویش پذیرا میشود و هم با رنگ خود چشمها را نوازش میکند این راز مهربانی است راز عاشق بودن راز محبت کردن راز عشق ورزیدن ... حتی وقتی که پاییز میرسد و برگهایش سبزینه خویش را از دست میدهند و ظاهرا به کهنگی رسیده است تازه تابلویی از زیبایی و زیباییها میگردد حتی وقتی که برگهایش میریزد نیز در زیر پای عابران می افتد تا سمفونی مهربانی را دوباره و چند باره به یاد ایشان بیاورد اگر چه آنها هنوز به دنبال نیمه گمشده خویش سرگردان باشند و چنین میشود که میتوان نیمه گمشده دیگران بود چون باران بارید چون خورشید تابید و از تابیدن دست نکشید چون مهتاب شبها را به بیداری طی کرد و چون عشق هم خود بالا برود و هم عاشق را رفعت بخشد و این میسر نیست مگر اینکه قلبی مقلوب و مغلوب عشق شود ... از من سوال شده که شان نزول نوشته قبلی چیست ؟ و این نوشتار جوابی البته نه در خور سوال کننده که در حد بضاعت این حقیر بود وقتی که تمام وجودم را در سایه سار مهری که وقتی بر قلب مینشیند جز آهی خدایی چیزی از آن بیرون نمی آید ... باز هم بگویم یا همین قدر اعتراف کافیست؟ ( مقلوب یعنی دگرگون و مغلوب یعنی تسلیم )


